... هر چه دلم خواست نه آن مي شود ،هر چه خدا خواست همان مي شود...
"دلم برای عالیه عزیزم خیلی تنگ شده ... " زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنياد مکن تا نکنی بنيادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم يار بيگانه مشو تا نبری از خويشم غم اغيار مخور تا نکنی ناشادم رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را ياد هر قوم مکن تا نروی از يادم شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شيرين منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس تا به خاک در آصف نرسد فريادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که دربند توام آزادم روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت . روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست ... روزی که دیگر درخانه هاشان را نمی بندند ؛ قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است . روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی . روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر ، رنج جست و جوی قافیه نبرم ... روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه باشد . روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود . روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ... و من آن روز را انتظار می کشم ؛ حتی روزی که دیگر نباشم دیشب به سرم زد که خدا را بکشم بر بوم خود عرش کبریا را بکشم با پالت احساس و قلموی نیاز رفتم !که خدای اغنیا را بکشم کشتی بکشم درون دریای سیاه بر عرشه عشق ناخدا را بکشم در دهکده جهانی سرد و کثیف تصویر ظریف کد خدا را بکشم با این همه تزویر و دو رنگی و ریا من امده بودم که چه ها را بکشم قهر است خدا با دل من میدانم باید بروم نازخدا را بکشم... تن داده ام در این نبرد از پا بیفتم حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم دیگر نمی خواهم برای با تو بودن چون بختکی بر جان این دنیا بیفتم وقتی نمی فهمد کسی گنجشک ها را زخمی بزن بر بالهایم تا بیفتم تا سرنوشت ماه در دستان برکه ست هی می پلنگم تا از این بالا بیفتم ترسی نخواهم داشت از بازی تقدیر از اینکه روزی امتحانم را بیفتم اصلا چه فرقی میکند وقتی نباشی بر روی پاهایم بمانم یا بیفتم تو صدایم کردی
خدا پشت و پناهت زود برگرد فداي شکل ماهت زود برگرد هوا سرد است،شالت را بينداز بگير اين هم کلاهت،زود برگرد ببين اين گونه نگذاري بماند دو چشمانم به راهت زود بر گرد دلم را مي شکاني اي مسافر به جبران گناهت زود برگرد برايت نیست جايي مثل خانه بسوي زاد گاهت زود برگرد بيا از زير قرآنم گذر کن خدا پشت و پناهت،زود برگرد به خدا حافظی تلخ توسوگند نشد آمد و توی خیابان زیر نور زرد مرد در فضای فاسد شهر بدون مرد مرد حالش از گرمای این دنیا بهم می خورد و رفت روی کف پوش زمستان در هوای سرد مرد زوج های اتفاقی را میان کوچه دید اتفاقا آخرش در قالب یک فرد مرد هیچ کس حتی نفهمید او چرا خندید و رفت هیچ کس حتی نپرسید او چرا دلسرد مرد عابری رد میشد از آنجا و رو به شهر گفت: خوب شد راحت شدیم این دختر ولگرد مرد!!!!!..... خداوندا... اگر من از فراز قرن ها ترديد و بي رنگي تو را از وسعت تنهايي قلبم فراخوانم و از اين بنده ي ناخالص و ناپاك به سوي عرش پاك و بي ريايت گام بردارم جوابم راتو خواهي گفت؟ و من را در وجود بيكران خويش يكسر غرق عشق و روح خواهي كرد؟ خداوندا... يقين دارم كه تو آن خالق رحمان و غفّار و عزيز و مهربان هستي كه درهاي بزرگ عرش را بر روي من هرگز نخواهي بست و روح خسته ي من را ميان دشت تنهايي رها هرگز نخواهي كرد خداوندا... منم آن بنده ي سركش منم آن بنده ي مغرور و پر خواهش و تو آن خالق يكتا همان معبود بي همتا همان يكتا رفيق آدم تنها خداوندا... اگر پستم اگر خوارم اگر حالي چنين دارم بدان من بي تو گر باشم،دگر تنهاي تنهايم وليكن با تو من باشم بدان سلطان فردايم خداوندا... خداي خوب و يكتايم تو را من از فراز قلب تنهايم تورا از اوج فردايم تو را از كهكشان دور غمهايم تو را من تا ستاره تا سحر تا اوج ماه پر شرر من دوستت دارم خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه یک درختِ پیرم و سهم تبرها میشوم بهجهنم که تو از مست بدت می آید از شب وکوچه بن بست بدت می آید لایق دست تَرَک خورده ی بی احساسی تو که از گرمی این دست بَدَت می آید مثل یک زنگ در خانه ی خواب آلوده از نوازش گری شَست بدت می آید این بدم بدم ها بخورد توی سرت تو که از هر چه که خوب است بدت می آید عشق من لحظه ی مستی و بد و بیراهی است به جهنم که تو از مست بدت می آید باران و چتر بود و شال و شنل بود و ما دوتا جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت تصدیق گفته های «هِگِل» بود و ما دوتا روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا افتاد روی میز ورق های سرنوشت فنجان و فال و بی بی و دِل بود و ما دو تا کم کم زمانه داشت به هم می رساندمان در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا تا آفتاب زد همه جا تار شد برام دنیا چه قدر سرد و کسل بود و ما دو تا٬ از خواب می پریم که این ماجرا فقط یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا
من هوایت کردم
ولی افسوس که پژواکِ صدا
مثل یک قاصدک بی نجوا
مثل این شعر تهی
توی تالاب پر از نیلوفر گم شدو رفت
و من اینجا تنها
روی این دورترین وازه ی عشق
در پس ساده ترین زمزمه ها
من تو را می جویم
آه...اگر پشت کنی
آه...اگر حلقه ی یار دگری را تو به انگشت کنی
آه...اگر آهِ منِ سوخته ی بی یاور دامنت را گیرد
آه اگر لحظه ی معراج سحر
دست در دستِ نگاری دیگر
اشک من رانده ز چشمم چو گهر
بینمت در پس کوچه ی تاریک زمان
و فغان اشکم
در پس بیشه ی عشق
روی دریاچه ی احساس، تبلور یابد
با صدای که فراتر رود از بهت سپهر
عشق را خواهم گفت
به شبستان دلم خواهم رفت
لاله ی شبزده را خواهم برد
در هوایی که گل سرخِ سحر می روید
من دلِ یخ زده ی شب بو را
آتشین خواهم کرد
من به مجنون ها خواهم پیوست

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ،هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد


گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
سخت است اینکه دل بکَنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفتهام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیلههای دلم درد میکشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه
مردهام، دارم خوراکِ جانورها میشوم
بیخیال از رنجِ فریادم تردّد میکنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها میشوم
با زبان لالِ خود حس میکنم این روزها
همنشین و همکلامِ کور و کرها میشوم
هیچکس دیگر کنارم نیست، میترسم از این
اینکه دارم مثل مفقودالاثرها میشوم
عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازهای
میکُشم خود را و سرفصلِ خبرها میشوم!
به
| Design By : Night Skin |
